روستای جن زده

یکی از دوستان که در حال حاضر در یک بیمارستان بستری می باشد گفت چند سال قبل با دو نفر از دوستان برای حفاری به کوههای اطراف کاشان رفتیم و در تاریکی شب به جستجوی محل مورد نظر برداختیم و حدود نیم ساعت بعد به یک غار رسیدیم و هر سه نفر داخل غار شدیم و چند متر جلو رفتیم خیلی تاریک بود و به زحمت با نور مشعل حرکت می کردیم در یک تو رفتگی نور اندکی توجه ما را جلب کرد همه ایستادیم تا بفهمیم نور از کجاست که ناگهان صدائی ما را به اسم کوچک خطاب کرد که بیائید جلو اول فکر کردیم شاید از دوستانمان است که ما را خوب می شناسد ولی کسی خبر نداشت که ما به آنجا خواهیم رفت به هر صورت به یکدیگر نگاه کردیم و با تعجب و تردید تصمیم گرفتیم و جلوتر رفتیم و دیدیم مردی که ما او را نمی شناختیم و درشت اندام و قوی هیکل بود در کنار دیواره غار ایستاده است و به ما اشاره کرد که بیائید و به دنبال او حرکت کردیم اما چند قدم نرفته بودیم که ایستاد و گفت همین جا است اما شرطی دارم من به شما کمک می کنم تا گنج را بردارید و شما هم باید بروید و از محلی که برایتان می گویم چیزی برای من بیاورید گفتیم خوب چرا خودت نمی روی گفت برای من امکان رفتن به آن محل وجود ندارد به همین دلیل از شما می خواهم که این کار را انجام بدهید و ما به خاطر به دست آوردن آن گنج بدون آنکه بدانیم قبول کردیم و آن شخص با تکان دادن یک سنگ بزرگ در بدنه غار یک راه باریک را که به اتاقی ختم می شد باز کرد و گفت بروید و هر چه می خواهید بردارید یکی از دوستان همراهم گفت یکی از ما برود و ببیند چه خبر هست و بعد بقیه داخل اتاق بشویم همه قبول کردیم و آن شخص گفت فقط کسی که می رود داخل نترسد چیزی نیست اگر هم چیزی دیدید نگران نباشید چون من اینجا با خانواده ام زندگی می کنم ما مطالب را به شوخی گرفتیم و دوستمان وارد اتاقک شد که ناگهان فریاد زنان از اتاق خارج شد که می گفت جن جن جن فرار کنید خواستیم فرار کنیم که دیدیم همان شخص در مقابل چشم ما تبدیل به جن شد و گفت من که گفتم نترسید در ضمن ما قرار گذاشتیم و باید به قرارمان عمل کنیم و در همان لحظه یک دوستمان در دم سکته کرد و مرد و من به اتفاق دوستم خودمان را به آن جن سبردیم و او به هر کدام مقداری از آن دفینه داد و خواست در روستائی به منزلی برویم و ظرفی را از آنجا برداشته و بیرون بیاوریم و به نزد او ببریم تا مابقی آن دفینه را نیز به ما بدهد ما از غار خارج شدیم و به سمت خانه حرکت کردیم و تصمیم گرفتیم دیگر به آنجا برنگردیم و از این موضوع هم با کسی صحبت نکنیم وقتی به نزدیک روستای خود رسیدیم هوا تقریبا روشن شده بود و در هنگام ورود به آبادی جسد دوستمان را با تعجب دیدیم که به دیوار تکیه داده شده بود و به سرعت از آن محل دور شدیم چند روز بعد از آن قضیه دوست دیگرم در شهر کاشان زیر ماشین رفت و فوت کرد و هر چه از دفینه آن شب با خود آوردیم گم شده و محو گردید و من از آن روز هر شب آن جن به سراغم میاید و مرا از بدنم بیرون می کند و خودش وارد بدن من می شود و بعد از اینکه با زدن خود به در و دیوار به بدن من آسیب می رساند از بدن من می رود و مرا وارد بدنم میسازد تا فردا که دوباره برگردد و می گوید این سزای خیانت است و همه فکر می کنند دیوانه شده ام

به نظر شما راوی داستان دیوانه شده است یا خیر؟

.